نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۰ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

هزار جان گرامی فدای خاک درت

هزار یاد لبان دهان چون شکرت

ندانمت که کجا از کجا شریف تر است

موافق دلم آمد زپای تا به سرت

چه آفتابی کز هر طرف که برگذری

همی رود دل خلقی چو سایه بر اثرت

که شیر داد به شفقت فرشته یا حورت

که پرورید به مهر آفتاب یا قمرت

در آرزوی دمی ام که بینمت چه کنم

چو ره نمی دهدم بخت بی وفا به برت

بسوختیم و همین غصه می‌کشد مارا

که می رویم و نباشد ز حال ما خبرت

هنوز با همه درد دل از تو خشنودیم

اگر به جانب ما ملتفت بود نظرت

هزار شکر بگویم چه جای بیداری‌ست

اگر به خواب ببینم زمانکی دگرت

مگر شبی آخر به روز دانم برد

به غربت ار بنمیرم بر آستان درت

ز کوی دوست برفتی نزاریا آری

برو ببین که چه آید به روی از این سفرت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق عمیق و فداکاری شاعر برای معشوقش است. او با ستایش از زیبایی‌ها و خصایل معشوق، از دلآشفتگی و دلتنگی خود در فراق او سخن می‌گوید. شاعر به وضعیت دشوار خود در دوری از معشوق اشاره می‌کند و آرزوی دیدار او را دارد. او از قسمت‌های تلخ و شیرین عشق صحبت می‌کند و نشان می‌دهد که با وجود درد و غم، هنوز به یاد معشوق خوشنود است و شکرگزار لحظات بودن او در خواب است. در نهایت، شاعر از حسرت و غم غربت در فراق معشوق و آرزوی بازگشت او به سوی خود می‌گوید.