شمارهٔ ۱۱۱۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم بر آتشِ هجران بسوخت زار اندوه
رخم به خونِ جگر کرد لالهزار اندوه
ز دست عشوه هنوزم نداده بود خلاص
فکند بازم در پایِ انتظار اندوه
نه ممکن است که بیپایمردیِ شبِ وصل
مرا برون کند از دستِ روزگار اندوه
ز دستِ دل چه کنم کارِ من به جان آمد
ز بس که دست و دلم میبرد ز کار اندوه
اگر فراقم ازین دست پای بردارد
برآورد ز دل و جانِ من دمار اندوه
به لب برآورد از حقّه بدن جانم
به دستِ شعبده هر دم هزار بار اندوه
نه بر مشاهده ی طلعتِ تو در حلقم
زقوم و زهر کند جامِ خوشگوار اندوه
چو از میان تو گویم چراست آن که مرا
ز سیلِ چشم چو جیحون کند کنار اندوه
نماز شامِ غریبان قیامتی دگرست
قیاس کن چه کند در شبانِ تار اندوه
مدارِ عشق نباشد نزاریا بر هجر
به کامِ دل بسی عاقبت مدار اندوه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عمق درد و رنج ناشی از جدایی و فراق میپردازد. او از آتش غم و اندوهی که در دلش شعلهور است میگوید و تأکید میکند که این جدایی بر روح و جانش تأثیر گذاشته است. او به طور خاص از عشق و انتظار برای وصال صحبت میکند و احساس میکند که این درد انگار هرگز پایان نمییابد. همچنین، شاعر به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر زندگیاش اشاره میکند و این حس را به تصویر میکشد که جدایی از معشوقش مانند طعم زهر است تا جایی که او را به مرگ میکشاند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید دارد که عشق در غم و اندوه نمیتواند ادامه یابد و هر لحظه انتظار برای وصال، بر بار غمش میافزاید.