شمارهٔ ۱۱۱۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هر کجا برفکند قامتِ جانان سایه
گوهر از سنگ برآرد اثرِ آن سایه
قدمش خاصیت فرّ همایی دارد
بر سرِ هر که فکند از سرِ احسان سایه
آفتاب است به رخساره و گسترده مدام
بر هر اطرافش از آن زلفِ پریشان سایه
پس روِ رایت حسنش چو قمر بسیارند
لازم است از پیِ خورشیدِدرخشان سایه
دلبرا پس رویِ چرخِ سراسیمه مکن
هر زمان چون فلک از من بمگردان سایه
اشکم از آرزویِ رویِ تو چندان برود
کافکند آبله بر دیده ی گریان سایه
بر سرِ بحر کنارم چو نشست ابرِ دو چشم
اوفتد بر فلک از کثرتِ طوفان سایه
عقل زایل شود از من چو تو بنمایی روی
کند از مطلع خور میل به نقصان سایه
ظلمت و نور به هم گر نبود چون فکند
خطِ مشکینِ تو بر طلعتِ رخشان سایه
شب که دیدهست درآمیخته با روز آخر
زآن که در عین ضیا کی بود امکان سایه
تا ببندد چو مغان پیش خیالت زنّار
نفکند زلفِ تو بر هیچ مسلمان سایه
سایه بر کارِ نزاری فکن ای سروِ بهشت
که جگر سوخته را تازه کند جان سایه
مردم شیفته بی سایه نباشد گویند
پس منِ شیفته را کو اثری زان سایه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذبه معشوقهای است که مانند سایهای بر زندگی شاعر اثر میگذارد. شاعر بیان میکند که سایه معشوقه، به مانند برفی که بر زمین مینشیند، زیبایی و جاذبهای خاص دارد و تمام دنیا تحت تأثیر آن قرار میگیرد. او به صفات ویژه معشوقه، مانند نور و زیبایی، اشاره کرده و میگوید که عشق به او موجب پریشانی عقل و دل میشود. همچنین شاعرانگی و ظرافت کلام او باعث میشود تا احساسات عاشقانهش را به تصویر کشد و به تأثیر آن سایه بر زندگیاش بپردازد. در نهایت، شاعر از تشنگی و شوق خود برای دیدن معشوقه میگوید و درخواست میکند که آن سایه بر دلهای سوخته فرود آید.