شمارهٔ ۱۱۲۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای یار بیوفا که دل از ما بریدهای
گویی که پیش هرگز ما را ندیدهای
سرگشتهام چو ذره ز خورشید روی تو
دامن چرا چو سایه ز ما درکشیدهای
لیلی شنیدهام که ز مجنون نمیشکیفت
مجنون شدم بتا به چه از ما رمیدهای
هیهات اگر به واقعه ی من رسیدهای
آری ملامتت نکنم نارسیدهای
هرگز خلاف رای تو چیزی نگفتهام
با من بگوی اگر تو ز جایی شنیدهای
دریای خون شدهست کنارم ز ابرِ چشم
از بس به نوکِ غمزه که جانم خلیدهای
از آبِ دیده آتشِ دل کم نمیشود
گیرم نزاری از مژهها خون چکیدهای
در باغ سرو فارغ و آزاد میرود
او را چه غم اگر تو به قامت خمیدهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یار خود که حاضر نیست به او توجه کند و از او فاصله گرفته است، میتازد. او احساس میکند که به شدت دلتنگ و سرگشته است و همچنان به یاد محبوب خود میافتد. شاعر به این موضوع اشاره میکند که علیرغم نامهربانی یار، او هیچگاه به او بد نگفته است و از او میخواهد که اگر چیزی شنیده، با او در میان بگذارد. غم و اندوه شاعر از جدایی به حدی است که او را به دریای خون تشبیه میکند و درد دلش را به تصویر میکشد. در نهایت، به زیبا و آزاد بودن محبوب اشاره میکند و میپرسد که او چه غمی دارد در حالی که خود او در رنج و عذاب است.