شمارهٔ ۱۱۲۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر عنانِ عنایت به سوی ما تابی
مگر بود که مرا زنده باز دریابی
عجب اگر اجلم مهلتِ وصال دهد
مگر که دیر نیایی و زود بشتابی
بیا کز آتشِ فرقت چو ژاله میبارد
بر آبگینهٔ رویم سرشک عنابی
غمت به تیغ بلا پوست باز کرد ز من
ندانم از که درآموخت رسم قصابی
ز روی همچو زرم اشکْ سیم میسازد
زهی فلان که چنین شهره شد به قلّابی
ز بس که موج زد و غوطه داد مردمِ چشم
گرفت مردمَکش خویِ مردمِ آبی
بیا که روی چو مهتابهٔ نزاری شد
ز آفتابِ رُخَت در حجاب مهتابی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با اشاره به حال و هوای خود از عشق و جدایی صحبت میکند. او به معشوقهاش دعوت میکند که اگر عنایت کند و به سوی او بیاید، شاید دوباره زندهاش کند. شاعر از حال خراب و غمانگیز خود مینالد و میگوید که چگونه درد فراق او، مانند باران بر دلش میبارد. همچنین، با استعارههای مختلف به شدت احساساتش پرداخته و به زیبایی معشوقهاش که مانند ماه است، اشاره میکند. در نهایت، او از وضعیت سرشار از غم و بلای عشق سخن میگوید و به امید وصال معشوقهاش ادامه میدهد.