شمارهٔ ۱۱۴۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کاش باری عقل دست از کارِ ما واداشتی
تا نبودی بر سر ِ ما ننگِ هر ناداشتی
بی نصیبم از سروش ِ عقل و بی سامان ِ بخت
چون بزرگان یا خط ِ آزادیی یا داشتی
هیچ اگر در باب ِ ما بودی رعایت گونه ای
هرگز آخر یک نفس یک لمحه با ما داشتی
بر گذرگاه جیوش عقل نشستی دلم
هم از آن برتر شدی از پیش اگر پا داشتی
چون به خود درماند و شد از عشق کلی ناامید
خواست تا دل با کسی یک رو و یک تا داشتی
دست زد در دامنِ عشق و بدو تسلیم کرد
عقل خود ننشستی از اول اگر جا داشتی
چون رموزی داشت با ما عشق از مبدای کون
با همه کس گر همان بودی همان را داشتی
فاش از اهل بهشت استی و در خورد ِ ثواب
دست ها در حلقه های زلف حورا داشتی
این همه کس داند از حالِ نزاری کو به طوع
پس روی ِ عقل کردی گر نه سودا داشتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر نارضایتی و ناامیدی شاعر از عقل و تدبیر است. شاعر آرزو میکند که عقل از کارهای او فاصله بگیرد تا از بار ننگ و گناه رهایی یابد. او خود را بینصیب از الهام عقل و بخت میداند و حسرت بزرگان را میخورد که آزادی و موفقیت دارند. شاعر در ادامه اشاره میکند که اگر عقل به احساسات و عشق او توجه میکرد و در کنار او بود، وضعیت بهتری داشت. او از عشق سخن میگوید و میگوید که اگر عشق را میپذیرفت، عقل او نیز آرام میشد. در نهایت، شاعر به وجود رموز عشق اشاره میکند و میگوید که عشق از عالم وجود سرچشمه میگیرد و اگر روحی عاشقانه داشت، به سعادت میرسید. او در پایان به کمتوجهی عقل به عشق و حالات درونیاش اشاره میکند.