نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۶۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

هیچ یاری بود که برگردی

بعدِ چندین که دوستی کردی

از تو گو روزگار برخور ، ما

برنخوردیم و خونِ ما خوردی

دلِ خلقی بسوختی آخِر

تا کی ای شوخ نا جوان مردی

تو بدین جفتِ چشم و ابروی طاق

رستخیز از جهان برآوردی

دردِ بی چارگانِ سوخته دل

چه شناسی که فارغ از دردی

خونِ دل می دهی نزاری را

کش به خونِ جگر بپروردی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از یاری سخن می‌گوید که پس از دوستی و ارتباط نزدیک، ناگهان به او خیانت کرده و دل‌ها را می‌سوزاند. او از این ناامیدی و درد دیگران شکایت می‌کند و از یار می‌پرسد که چه دلیلی برای این بی‌وفایی وجود دارد. شاعر به احساسات عمیق و رنجی که افراد دچار آن شده‌اند اشاره می‌کند و از یاری می‌خواهد تا به عمق درد و رنج‌های دیگران پی ببرد.