شمارهٔ ۱۱۶۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
نه قبول کرده بودی که ز عهد برنگردی
چه گناه کردم آخر که خلافِ عهد کردی
به کجا روم زکویت به که التجا نمایم
که توام حیاتِ جانی که توام دوایِ دردی
من و دانش و محبت تو و هرچنان که خواهی
چه کری کند به خونم که تو آستین نوردی
نتوان به حیله بردن نه محبت از دلِ من
نه ز زلفِ شب سیاهی نه ز رویِ روز زردی
نه ملامتِ احبّا نه علامت اطبّا
که نه آن حرارت است این که ز دل رود به سردی
به وفا و عهد واجب شده سعی و جهد بر من
مگر این قدر نتوانم که به سر برم به مردی
به دو چشم گفتی اول بخورم غمِ نزاری
چو بدان رسید یک جو غمِ کارِ ما نخوردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق یک عاشق است که از وفای معشوق دلخور و ناامید شده است. او از او میخواهد که چرا بر خلاف وعدهاش عمل کرده و به او خیانت کرده است. او نمیداند به کجا برود و چه کسی را بخواهد، زیرا معشوقش برایش حیات و درمان دردهاست. شاعر اشاره میکند که محبتش به معشوق فراتر از این است که با هیچ ترفندی بتوان آن را از دلش حذف کرد. او به شدت به وفا و عهد پایبند است و از غم و درد جدایی رنج میبرد. در نهایت، او ناامید است و حس میکند که غمش بر زندگیاش سایه افکنده و از عشقش تنها بیوفایی و بیتوجهی میبیند.