نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۶۴ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز حد بمی بری ای دوست نا جوان مردی

غمِ تو چند خورم بس که خونِ من خوردی

اگر قیاس کنی هیچ ظالم این نکند

به دشمنی که تو با من به دوستی کردی

به چه گویمت گله ها از تو و شکایت ها

که بی گناه بسی خاطره بیازردی

خلاف عهد تو می دیدم از بدایتِ کار

که بهترین قدمت آن بود که برگردی

کجا شد آن همه دل گرمی و جگر سوزی

ز دوست سیر نگردد کسی بدین سردی

فدایِ جان تو جانم به صدقِ دل که تو خود

برایِ کشتنم از دیر گه بپروردی

تو هم چنین به علی رغم مجتمع می باش

چو روزگارِ نزاری به هم برآوردی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعرگونه، از احساسات درد و ناراحتی یک دوست روایت می‌کند که از betrayal (خیانت) و عدم وفاداری دوستش رنجیده است. او می‌گوید که او هرگز انتظار چنین رفتاری از دوستش نداشته و بر آن است تا غمش را ابراز کند. شاعر به یاد می‌آورد که روزگاری گرم و دوستانه وجود داشت، اما حالا سردی و فاصله‌ میان آنها افتاده است. این شعر به نوعی شکایت از عدم وفاداری و خیانت است و به احساس تنهایی و درد عمیق ناشی از یک دوستی غیر واقعی می‌پردازد.