شمارهٔ ۱۱۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا شدن به تماشای یار مصلحت است
ز هر مصالحم این اختیار مصلحت است
عقوبتم مکن ای یار مهربان به گناه
که یار اگر بکشد حیف یار مصلحت است
به باغ رفتن و می خوردن وطرب کردن
به موسم گل و فصل بهار مصلحت است
ز روی خوب چرا منع می کنند مرا
که احتراز ز پرهیزگار مصلحت است
گناه نیست به فتوی عشق اگر خوبان
رضا دهند به بوس و کنار مصلحت است
خوشا شبی که دلم میدهی و می گویی
بیار باده که دفع خمار مصلحت است
کنار و بوسه و لمس و نظر به مذهب عشق
اگر غرض نبود هر چهار مصلحت است
به زینهار تو باز آمدم که مجرم را
چو توبه باز کند زینهار مصلحت است
به یک نظر سخنی بر نمی توانم گفت
بیا که با تو به خلوت هزار مصلحت است
اگر به خون منت رغبت است و می دانی
که بر دلت ننشیند غبار مصلحت است
نزاریا شب قدرست قدرشب دریاب
که داد بستدن از روزگار مصلحت است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به اهمیت محبت و مصلحت در روابط انسانی اشاره میکند. او به این نکته میپردازد که تماشای یار و لذت بردن از زیباییها در زندگی به مصلحت است و از معشوق میخواهد که از تنبیه او بخورد. شاعر بر این باور است که گناه در عشق، در صورتی که به رضایت طرفین باشد، اشکالی ندارد و لذتهای زندگی همچون نوشیدن شراب و داشتن روابط نزدیک نیز موجه است. او از محرومیتها و منعهایی که بر سر راه عشق وجود دارد ناراضی است و بر اهمیت محبت و برقراری ارتباط عاطفی تأکید میکند. همچنین، او از فرصتی که در شبهای خاص برای نزدیکی و دلداری وجود دارد، سخن میگوید و میخواهد تا این لحظات را غنیمت بشمارد. در کل، شعر به اهمیت عشق و لذتجویی در زندگی اشاره دارد و آن را به مصلحت میداند.