نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۷۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گر آتشی چو من در میان جان بودی

ز اندرون تو وقتی برآمدی دودی

نصیحتی که مرا می کنی به دیده قبول

بکردمی اگرم گوش خفته بشنودی

ز مطرب و می و چنگ ای پدر مکن منعم

که نه بری برم از کوشش تو نه سودی

بسا وجود که مردار با عدم رفتی

اگر نه عشق چنین قاتلی قوی بودی

وگر موکّلِ فطرت نداشتی بر سر

دلِ ستم گرِ ما را که کار فرمودی

ترا نمی‌شودِ ای ماه روی رغبتِ آن

که از وجود تو بی‌چاره‌یی بیاسودی

هلاک می‌کنی و روی می‌نمایی باز

سراب می‌کند از دور تشنه خشنودی

دریغ اگر بصری داشتی ملامت‌گر

که هم چو من نظری ناگه از تو بر بودی

نزاریا به بلا گر نمی‌بدی لایق

زمانه‌ات به سرِ عشق راه ننمودی

اگر مراد بدادی جهان به کس مجنون

ز هجر لیلی بی‌چاره تن نفرسودی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و درد و رنج ناشی از عشق می‌پردازد. شاعر از آتش عشق خود می‌گوید که در جان او شعله‌ور است و بر اثر آن دودی برمی‌خیزد. او به نصیحت‌های دیگران گوش نمی‌دهد و می‌خواهد از شراب و موسیقی دور نشود، زیرا این چیزها برای او دل‌چسب‌اند. شاعر به درد و رنجی که ناشی از عشق است اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که حتی اگر چنین عشقی وجود نداشت، زندگی او در اضطراب و بی‌جانی می‌گذشت. همچنین به محبوب خود می‌گوید که او را با زیبایی‌اش می‌کشد و امیدوار است که اگر بینایی داشت، ملامت نمی‌کرد. نهایتاً، شاعر می‌گوید که اگر عشق را در زمانه خود نمی‌یافت، به خاطر دوری معشوقش هلاک می‌شد.