شمارهٔ ۱۱۸۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
وفا نکردی و از دوستی بگردیدی
صلاحِ خویش مگر شیوه ی دگر دیدی
زمانه داد بسی روزگار هجرانم
تو چون زمانه مگر چشم تیره در دیدی
مگر زمانه خلافِ منت نمود به خواب
که طرفه خوابی شیرینتر از شکر دیدی
کنون تُرُش منشین چون به عرض گه رفتی
متاعِ نازک و بازارِ تیز و تر دیدی
چو دست داد به من در وفا چه گفت ای دل
به چشم تجربه باری قدم بگردیدی
نزاریا نه ترا گفتهام که از خوبان
وفا و عهد نبینی بگو اگر دیدی
نگفتمت تو نزاری نزاریا زنهار
که با قوی نکنی دست در کمر دیدی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از بیوفایی و دوری دوست شکایت میکند. او به یاد روزگارهایی میافتد که از دیدهی دوست پنهان مانده و به او میگوید که زمانه در حقش بیرحم بوده است. شاعر به طرف مقابل میگوید که نباید به خاطر خواستهها و تجملات دنیا، از وفا و دوستی دور شود. او همچنین به تجربههای تلخی که در رابطه با نازکدلان داشته، اشاره میکند و میخواهد که طرف مقابل، وفا و عهد را درک کند و به این نکته توجه داشته باشد که با قویها وارد مجادله نشود.