شمارهٔ ۱۱۸۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دو سه روز است که دیدار به ما ننمودی
مرحبا شاد رسیدی و کرم فرمودی
چه خطا رفت چه کردیم چه گفتیم چرا
سر گرانی به سرت کز چه غبارآلودی
چون بجستی که دگر باز نجُستی ما را
به چه مشغول شدی با که به خلوت بودی
درِ زندانم از آن شب که تو رفتی بستهست
تا به امروز که بازآمدی و بگشودی
کس نگفتهست که مردهست فلان یا زندهست
هم عفاالله که بر بیکسی ام بخشودی
هر که مقبولِ ایازست غلامی کردن
پیشِ او به بود از سلطنتِ محمودی
تو مکن قصد نزاری که به پایت ریزد
جان به دستِ خود اگر طالب این مقصودی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غیبت محبوب خود شکایت میکند و به او خوشامد میگوید. او به یاد میآورد که از زمانی که محبوب رفته، در زندان احساس عذاب و تنهایی کرده است. شاعر از او میپرسد که چه چیز باعث غیبت او شده و به چه مشغولیتی پرداخته است. همچنین او به گذشته اشاره میکند که همه در مورد وضعیت یکدیگر بیخبرند و از محبوب درخواست میکند که بر او رحمت کند. شاعر در انتها تأکید میکند که خدمت به محبوب از قدرت و سلطنت هم بهتر است و از او میخواهد که مورد نفرین واقع نشود.