شمارهٔ ۱۱۷۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
یاد باد آن که مرا با تو قراری بودی
در میانِ من و تو واسطه یاری بودی
گر چه از سعیِ رقیبان گلهها داشتمی
گهگهم با رخ تو هم سر و کاری بودی
هم رقیبانِ تو صد بار جفا بردندی
تا مرا یک نفسی پیشِ تو باری بودی
گفتمش دوش کجا با که کشیدی باده
هر چه در نرگسِ مستِ تو خماری بودی
همه شب زلفِ تو بر گردنِ من پیچیده
هم چو از عنبر تر تافته ماری بودی
بلبلِ مستِ گلستانِ تو بودم هموار
خلق را با من از آن واسطه خاری بودی
گفتمی نیست مرا هیچ تعلّق با او
این زمان معترفم معترف آری بودی
از کنارم همه شب تا به میان در خون است
در میان کاش که با دوست کناری بودی
ناله ی عشق تو بر صد ره رساندی همه شب
در جهان گر چو نزاری تو زاری بودی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یاد وعدهای میافتد که با معشوقش داشت. او از دشواریهایی که در مسیر عشقش وجود دارد میگوید و به رنجهایی که از رقیبانش متحمل شده اشاره میکند. در عین حال، ناز و زیبایی معشوق را ستوده و میگوید که وجود او برایش دلگرمی بوده است. شاعر به این نکته اعتراف میکند که در عشق معشوقش به او وابسته شده و نالههای عاشقانهاش را در شبهای بیخوابی نشان میدهد. در نهایت، او آرزو میکند که ای کاش در کنار معشوقش بود تا از درد و رنجش بکاهد.