نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۸۶ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آخر ای دوست به من به من باز نظر کن باری ‌

چه شود گر شود آسوده ز یاری یاری

گاه گاهی چه شود گر به سرم برگذری

تا مرا هم به خیالت شود استظهاری

ترکِ طوفِ چمن باغِ وفا نتوان کرد

هر که را در رهش از بهرِ گل افتد خاری

به تفرّج سویِ گل‌زار نمی آیی و من

از سرِ راه برانگیخته ام گل‌زاری

هیچ کم نیست بحمدالله از آن جا که تویی

که شود در سرِ کارِ تو چو من بسیاری

هم چنان بارِ ستم می کشم و می گوشم

چه کنم حکم چنین است چه درمان آری

می شود کارِ جهان زیر و زبر گویی اگر

نبود خاطرِ محنت کشِ من بی باری

دوستان را نبود قاعده ی بیزاری

اگر از گردشِ ایّام شود آزاری

گرچه عشّاق همه کشته به عشق‌اند و لیک

کشتۀ عشق نباشد چو نزاری آری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعر به دوست خود می‌گوید که امیدوار است دوستش به او توجهی داشته باشد و از یاری‌اش بهره‌مند شود. او در میانه‌ی احساسات عشق و دلتنگی، از دوست می‌خواهد که گاهی به یادش باشد و به سراغش بیاید. شاعر تأکید می‌کند که نمی‌تواند وفاداری و محبت را رها کند و برغم مشکلات و رنج‌ها، عشق او پابرجاست. او شکیبایی خود را در برابر سختی‌ها بیان می‌کند و به عشق و نتیجه‌های آن اشاره می‌کند، با این حال به این نکته نیز اشاره می‌کند که عشق، حیاتش را تحت تأثیر قرار می‌دهد. در پایان، او بیان می‌کند که هرچند عشق جان‌سوز است، اما یادآوری آن می‌تواند تسلی‌بخش باشد.