نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۸۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خلافِ عهد مکن گر سرِ وفاداری

که گر خلاف کنی قصدِ جانِ ما داری

چه غصّه‌ها ز تو و قصّه‌ها که من دارم

دریغ اگر بنشینی و ماجرا داری

دمی زمانی روزی شبی چه می‌گویی

ندانمت سر این قصه کی کجا داری

هوایِ عشقِ توام در سرست و می‌دانم

کنم هر آینه سر در سرِ هوا داری

ترحّمی کن و خیری به جایِ من جانا

که من مریضم و تو شربتِ شفا داری

قیامتی دگرست این که سروِ قدّ ِ ترا

خوش آمده‌ست کمربندی و قبا داری

دو چشمِ مستِ تو یک لحظه هوش‌یار نی‌اند

معیّن است که در سر چه فتنه‌ها داری

نه زور دارم و نه زر نزاری و زاری

روا بود که بدین زاری ام روا داری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از معشوق می‌خواهد که به عهد وفادار بماند و بر خلاف آن عمل نکند، زیرا این کار به جان او آسیب می‌زند. او از غصه و قصه‌ها و آشفتگی‌هایی که به خاطر عشق به معشوق دارد، سخن می‌گوید و به حیرت و تردید خود در مورد آینده اشاره می‌کند. شاعر از معشوق درخواست ترحم می‌کند و از او می‌خواهد که به او کمک کند، چرا که او بیمار است و معشوق داروی شفا را در اختیار دارد. در پایان، شاعر به ویژگی‌های دلربای معشوق و تاثیر آن‌ها بر خود اشاره کرده و بیان می‌کند که او در شرایطی نیست که بتواند با زور یا پول محبت معشوق را جلب کند، بلکه تنها به زاری و نیازش اکتفا کرده است.