نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۸۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خلافِ عهد روا نیست در وفاداری

چه گویمت که تو بد عهد و بی وفا یاری

به اعتمادِ تو نااهل روزگارِ عزیز

به باد رفت به صد سختی و به صد خواری

نه شرط کردی و سوگند خوردی اوّلِ عهد

که تا اجل بگذارد مرا بنگذاری

سر از محبّت ما می کشی ترا دیدیم

که روزگار نبودت ز ما که سر خاری

جفا و جور بگو و بکن به آزادی

ز دوست معتقدان کی کنند بیزاری

من آن نی‌ام که به آزردن از تو برگردم

هنوز جانِ منی با همه جگر خواری

امیدِ مرحمت است ار عقوبتی کنی‌ام

دلیلِ راحت اگر بی گنه‌ بیازاری

نه زر که در قدمت ریزم و نه دست که دل

به زور باز توانم گرفت هم ‌زاری

مرا حواله به کویِ تو کرده‌اند و چو خاک

بر آستانِ توام تا به خاک بسپاری

دگر ملامت کار اوفتادگان نکنی

اگر چنان چو نزاری شبی به روز آری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به وفاداری و نارسانی در روابط عاشقانه اشاره می‌کند. او می‌گوید که وفاداری در عهده‌داران نیست، چرا که یار او وفادار نبوده و او را رنجانده است. نویسنده به نارضایتی از شرایط خود می‌گوید و بر این نکته تأکید می‌کند که با همه سختی‌ها و رنج‌ها هنوز هم به یار خود وابسته است. او امیدوار است که یار او را ترک نکند و به محبت ادامه دهد، حتی اگر در برابر او جفا و بی‌رحمی کند. در نهایت، شاعر از یار می‌خواهد که ملامت دیگران را برطرف کند و به یادآوری زمان‌هایی که محبت وجود داشته، بپردازد.