نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۹۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه مهربانی و نه شفقت و نه دل داری

همین و هیچ دگر شوخی و ستم گاری

دم محبت و آن گه نشان برگشتن

خط مودت و آن گه زبان بیزاری

امید را به طمع تازه می کنم که فلان

ز روزگار من آگاه نیست پنداری

به پای بوس تو دستم نمی رسد شاید

زکبر اگر نگذارد دلت که بگذاری

تو پادشاهی و ما بندگان مملوکیم

چنان سری چه عجب گر به ما فرود آری

سر هزار نزاری فدای پهلوی یار

دریغ نیست سر عاشق از نگون ساری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس تنهایی و ناامیدی شاعر است. او از عدم محبت و توجه دیگران گلایه می‌کند و به بی‌توجهی و سردی روابط اشاره دارد. شاعر به تلاش برای امید بخشی به خود اشاره می‌کند اما می‌داند که این امیدها در واقع توهماتی بیش نیستند. او به عشق و بندگی خود در مقابل محبوب اشاره می‌کند و آرزو دارد که محبوب به او توجه کند، اما از غرور و خودبزرگ‌بینی محبوب ناامید است. در نهایت، شاعر حاضر است همه چیز خود را برای عشق فدای محبوب کند، حتی اگر سرش را به خاطر او بدهد.