شمارهٔ ۱۱۸۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
توقّع است که گوشی به حالِ ما داری
روا مدار که آزارِ ما روا داری
رعایتی کن و گردِ دلم برآی دمی
مسیحِ جانِ منی یک دمی کجا داری
چو در هوایِ تو پیوسته می کنم طَیَران
مرا رسد که کنم دعویِ هواداری
اگر کنارِ من از گریه چون محیط شود
بدیع نیست که چشمانِ آشنا داری
ز آفتاب جمالت گر ارتفاع کنند
به فرق خطّ ِ تفاخر بر استوا داری
اگر چه خطّ ِ تو خطّ ِ جفا کشید و لیک
خطا نباشد چون روی در خطا داری
نثارِ پایِ تو اشکم اگر گهر خواهی
فدایِ جانِ تو جانم اگر رضا داری
دلم ببردی و صبر و شکیب و خواب و قرار
دگر چه ماند مگر قصدِ جانِ ما داری
ز دودِ آهِ نزاری بترس و ظلم مکن
اگر چه دستِ ستمگاری و جفا داری
به خاکِ پایِ تو سوگند میدهم بر تو
که گهگهی ز نزاریِ زار یاد آری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از محبوب خود خواسته که به حال او توجه کند و بر او سخت نگیرد. او از محبوب میخواهد که کمی به او رحم کند و لحظاتی را با او سپری کند. شاعر به عشق و دلدادگی خود اشاره کرده و میگوید که در آرزوی محبوبش دایماً در حال پرواز است. او به زیبایی محبوب اشاره میکند و از درد و رنجی که عشقش برای او به همراه دارد، سخن میگوید. در نهایت، شاعر به محبوب خود سوگند یاد میکند که هرگز یاد او را فراموش نکند و از ستم بر او خودداری کند.