شمارهٔ ۱۱۹۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بتا بر سرو می گویند خورشید روان داری
بر آن خورشید نرگس با سمن با ارغوان داری
چنین رویی که می گویند می خواهم که بنمایی
عجب دارم من این معجز مگر فی الجمله آن داری
چنان آوازه حسنت گرفت آفاق و انفس را
که هر جا مملکت داری سرش بر آستان داری
مرا هر کس که در کویت ببیند باز می پرسد
که مسکین از کجایی تو بگو تا چند جان داری
به دل داری مگر گفتم قدم خواهی زدن با ما
کنون خود در تو می بینم مقامات جهان داری
اگر صد خون به یک غمزه بریزی کس نمی پرسد
مگر یرلیغ ترخانی ز سلطان ایلخان داری
نزاری را روا داری به زاری در فراق خود
بدان ماند که دور از تو دلی نامهربان داری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل با تمجید از زیبایی و魅魅ی محبوب آغاز میشود و شاعر درباره زیباییهای محبوب خود سخن میگوید، بهویژه چهره زیبا و آواز دلنشین او. شاعر از قدرت جذابیت این زیبایی در جذب همگان صحبت میکند و ابراز میکند که چگونه این زیبایی در جهان طنینانداز است. او در ادامه نشان میدهد که هر کس او را در کوی محبوب ببیند، درباره اجر و جودش سوال میکند و به نوعی از درد جدایی و فراق میگوید. او همچنین اشاره میکند که محبوبش قدرتی داشته که بر قلبها فرمانروایی میکند و از عشق بزرگی که نسبت به او دارد، ابراز شوق و حیرت مینماید. در نهایت، شاعر به غم فراق و دوری از محبوب میپردازد و میگوید تحمل این دوری برای او سخت است.