شمارهٔ ۱۱۹۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بامن ای یار ندانم سر یاری داری
من برآنم همه باری که نداری داری
اگرت رغبت این خیر بود آن قدرت
که من دلشده را کار برآری داری
من به جان در طلب وصل تو الا با من
هر کجا می نگرم خلوت کاری داری
با که خوردی می و خلوت به کجا کردی دوش
در تو پیداست که چشمان خماری داری
نیست بر مجمر حسن تو بخوری ز وفا
تو همان شیوه ی خوبان بخاری داری
من تو را خور نخوانم که تو فردوس منی
جز وفا جمله ی اوصاف حواری داری
از فراق تو دریغا که نزاری را نیست
آن فراغت که تو ازکار نزاری داری
دوستی کرد و بگفت از سر لطف ای مسکین
کار زر دارد و همواره تو زاری داری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
اشعار به بیان احوال عاشقانه و درد فراق میپردازد. شاعر از یار خود میخواهد که به او نگاه کند و احساساتش را برآورده سازد، زیرا او در جستجوی وصال یار است. شاعر به حالت خماری و دوری از معشوق اشاره دارد و میگوید که یار باید وفا و محبت را در خود داشته باشد. همچنین، او به این نکته اشاره میکند که یار برای او بهشتی است و تنها وفا را از او طلب میکند. در نهایت، شاعر از غم فراق و زاریهای خود میگوید و به بیوفایی یار اشاره میکند.