شمارهٔ ۱۱۹۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
گر سر و برگ بلای عشق نداری
ور دل و جان از برای عشق نداری
لاف محبت مزن که در ره وحدت
مرتبۀ اولیای عشق نداری
خانه ی جان از وجود خویش بپرداز
ور نه تو خود جای پای عشق نداری
نیستی آگه که در مراتب اکوان
منزل و ماوا و جای عشق نداری
طائر عرشی ولیک در قفس تن
مانده ای چون هوای عشق نداری
تا سر خود باشدت مده به تکلف
دست به پیمان که پای عشق نداری
همچو جعل گرد خویش گرد و ز گلزار
دور که بوی صبای عشق نداری
رو که به بازار اتحاد نزاری
هیچ متاعی بهای عشق نداری
تا متمکن به حبس خانه ی عقلی
راه به دولت سرای عشق نداری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و بهایی که برای آن باید پرداخت، میپردازد. شاعر بیان میکند که اگر کسی از عشق و حال و هوای آن بیبهره باشد، نباید ادعای محبت کند. عشق نیازمند جدیت و تعهد است و اگر کسی نتواند خود را از قید و بندهای دنیوی آزاد کند، نمیتواند به حقیقت عشق دست یابد. شاعر به طرزی استعاری به مقیاسهای روحانی عشق اشاره میکند و میگوید که انسان باید از خانه وجود خود خارج شود و به جستجوی عشق برود، در غیر این صورت نمیتواند به عمق و زیباییهای عشق دست یابد. به طور کلی، شاعر بر اهمیت شناخت و توجه به مقام عشق تأکید دارد و میگوید که بدون تلاش و کوشش در این راه، هیچ کاری پیش نخواهد رفت.