شمارهٔ ۱۱۹۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
به بالینم فراز آمد میان خواب و بیداری
بتی ماهی نمی دانم سروشی بود پنداری
چو بانگ صبح بشنیدم فرشته صورتی دیدم
چو ماهی بر سر سروی چو شمعی در شب تاری
فراز طاق جفت چشم خون ریز سیه کارش
کشیده تا بن گوشش خطی پیوسته زنگاری
ز جا برجستم و بی خویشتن در پایش افتادم
شدم از دست و در پایش نهادم سر به صد یاری
سرم برداشت از خاک ره و بنواخت بسیارم
که ما هرگز عزیزان را نیندازیم در خواری
پیاپی ریخت در حلقم شرابی چند مستانه
کز آن داروی بیهوشی ندارم روی هشیاری
به شب خورشید را دیدن ز دستش باده نوشیدن
محال محض پنداری خیال فاسد انگاری
به چشم ظاهری آنگه جمال غیب کی بینی
توانی دید اگر خود را ز پیش خویش برداری
به دست آوردمش از بس که می گفتم خداوندا
نزاری تا به کی زارد بمگذارش بدین زاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر در حالت خواب و بیداری با موجودی زیبا و فرشتهنما مواجه میشود که به او نظر میکند. این موجود، او را از خاک برمیدارد و با محبتش او را نوازش میکند و اعلام میکند که نباید عزیزان را در سختی قرار داد. شاعر احساس بیخودی و مستی دارد و به دنبال حقیقت زیبایی است، اما معتقد است که دیدن جمال واقعی بسیار دشوار است و نیاز به رهایی از خود دارد. در نهایت، او از خدا میخواهد که این حالت دلخوری و جدایی را خاتمه دهد.