شمارهٔ ۱۲۰۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
میروی میدهدت دل که مرا بگذاری
برو اکنون تو و نامردمی و نایاری
بر من و زاری و تنهاییِ من رحمت کن
مکن ای یار به آزار دلی بیزاری
ما نکردیم گناهی که بود موجبِ خشم
آری آری تو ز ما سیر شدی پنداری
دلِ یاران بربایی و به غارت ببری
از که آموختی این دلبری و عیّاری
تا برفتی نیام از یادِ تو خالی نفسی
منم و یادِ تو در مستی و در هشیاری
گفتمت عهد به پایان نبری روزِ نخست
الحق الحق چه نکو عهد و وفایی داری
ضعفِ دل بر منِ سودازده شد مستولی
چیست تشویشِ دماغ آفتِ شب بیداری
چند رفعِ غمِ بیهوده توان کرد به می
نه همه عمر توان بود درین بیکاری
در دلم بود که هرگز نشوم از تو جدا
در سرم بود که با ما قدمی بسپاری
نه چنان باز گرفتی قدم از ما که دگر
رویِ آن است که دستی به سرم بازآری
گفته بودی که نزاری همه زاری دارد
چون زر و زور ندارد چه کند هم زاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از جدایی و دلتنگی خود میگوید. او از یار خود میخواهد که او را رها نکند و به او رحم کند، زیرا او تنها و بییار است. شاعر به عشق و وفاداری اشاره میکند و از یار میخواهد که به خاطر یک دلخوری، رابطه را به پایان نرساند. او از زخمهای دل خود و مصیبت جدایی میگوید و نگران آیندهای است که بدون یار خواهد داشت. در پایان، او به ضعف و ناامیدی خود اشاره میکند و میسوزد که چگونه میتواند از غم جدایی رهایی یابد.