نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۰۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

نیک‌بخت است که دارد چو تو یاری و نگاری

من ندیدم به نکورویی و خوبیِ تو باری

خرّم آن دل که بود در سر زلفِ تو قرارش

گرچه در زلفِ پریشانِ تو خود نیست قراری

یوسفِ مصر گر این روی بدیدی چو زلیخا

مصر در وجه نهادی عوضِ بوس و کناری

پادشاهیست گدایی به سرِ کویِ تو کردن

تا که را دولتِ این کدیه میسّر شود آری

اتّصالاتِ احبّا چو ز مبداست پس این‌جا

شاید ار بر پیِ یاری برود خاطرِ یاری

شد سرم پر ز بخارِ غمِ سودایِ تو آیا

از میِ لعلِ لبت باز توان کرد بخاری

بر نه انگیزدم از کویِ تو طوفانِ قیامت

تا نگویند که از کوی تو برخاست غباری

راستی دستِ تو آلوده دریغ است به خونم

جهد کن هان که در انداخته‌ای طرفه شکاری

صیدِ لاغر چه کشی مرحمتی کن که کم افتد

چون نزاری به کمندِ تو گرفتار نزاری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری عاشقانه است که به توصیف عشق و زیبایی محبوب می‌پردازد. شاعر با حسرت از زیبایی و خوبی معشوق سخن می‌گوید و به او می‌گوید که دست تقدیر نیکبختی را به دور او گرد آورده است. شاعر احساس می‌کند که دلش در میان زلف‌های پریشان معشوق آرامش ندارد و به تحسین زیبایی او می‌پردازد. او نسبت به عشق خود عمیقاً غمگین و پریشان خاطر است و به تصویر زیبایی یوسف و زلیخا اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به تأثیر محبت معشوق بر دلش و همچنین به شگفتی‌ها و دردهای عشق اشاره دارد، و از محبوب می‌خواهد که محبت بیشتری نشان دهد تا درد و رنج کمتری را تجربه کند.