شمارهٔ ۱۲۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
بس فتنه کز آن نگار برخاست
آشوب ز هر دیار برخاست
هر جا که دلیست صیدِ او شد
تا در طلبِ شکار برخاست
هرجا که چو گل به حسن بنشست
سرو از لبِ جویبار برخاست
خوبان همه روی در کشیدند
تا پرده ز رویِ یار بر خاست
هر کس به کنارهیی نشستند
تا او ز میانِ کار برخاست
بنشست به خلوت و قیامت
از خلق به زینهار برخاست
برداشت کرانهیی ز برقع
فریاد زِ روزگار برخاست
با عقل که صلح کرده بودیم
عشق آمد و کارزار برخاست
بر صبر قرار داده بودیم
شوق آمد و آن قرار برخاست
دیرست که در میان عشّاق
رسمِ خرد و وقار برخاست
بیچاره دلم که از سرِ جان
هر روز هزار بار برخاست
بر خاکِ درش نشست و طوفان
از حاسدِ خاکسار برخاست
گر خاک شود نمیتواند
زان خاک به صد غبار برخاست
نا دیده جمالِ گل نزاری
دیدی که هزار خار برخاست
ننشسته هنوز در میان یار
صد خصم ز هر کنار برخاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف فتنه و آشوبی میپردازد که از زیبایی یک معشوق به وجود آمده است. شاعر بیان میکند که هر جا دلی enamored شده، به دنبال معشوق به شور و هیجان افتاده است. زیبایی محبوب چنان تأثیرگذار است که همگان از او روی میگردانند و در جستجوی او برمیخیزند. عشق و شوق بر عقل و صبر غلبه کرده و باعث میشود که دل شاعر به شدت دچار تلاطم و درد شود. در نهایت، شاعر به وضعیت عشق و غم خود اشاره کرده و از حاسدان و دشواریهای عشق سخن میگوید، تا جایی که با وجود تمام سختیها، هنوز امید به وصال را در دل دارد.