شمارهٔ ۱۲۱۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
چرا سر به پیوندِ ما در نیاری
مگر خود سرِ تنگ دستان نداری
نه زر در ترازو و نه زورِ بازو
نه رویی که کارم برآید به زاری
عجب این که هر دم بسوزی دلم را
هنوزم طمع می کند خاک ساری
بخندی که در گریه آیم که گُل را
بخنداند از گریه ابرِ بهاری
گر آشفتگی می نمایم عَفُو کن
که طاقت ندارم ز بی اختیاری
چو بر آتشِ فرقتم می نشانی
ملامت مکن بر من از بی قراری
چو چشمت نکردیم خونی چه باشد
که ما را چو زلفت فرو می گذاری
کجا مهربانی و کو دل نوازی
اگر دوستی می نمایی و یاری
بسی روزگارت به سر برد باید
که یاری بدست آوری چون نزاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی خود به معشوق سخن میگوید و از درد و رنجی که ناشی از عدم برقراری ارتباط با اوست، شکایت میکند. او به معشوق میگوید که چرا رابطهاش را قطع کرده و شِکوه میکند که نه قدرتی دارد و نه ثروتی برای جذب او. شاعر همچنین به احساسات متناقض خود اشاره میکند و از آتش اشتیاق و بیقراریاش میگوید. او خواستار مهربانی و محبت از سوی معشوق است و در نهایت به این نتیجه میرسد که برای رسیدن به عشق واقعی باید صبوری کند.