نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۲۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بس در جفا مکوش که از حد بمی بری

شاید اگر به جانب من بنده بنگری

نومید نیستم که برآید امیدِ من

باشد که باز بر سرِ افتاده بگذری

فرمان تراست هر چه کنی حاکمی ولیک

از خواجه کی بدیع بود بنده پروری

شاید که در قفایِ قدم می رود سرم

من با تو چون کنم به سرِ خویش سروری

از قتل من چه خیزد اگر چه به خونِ من

تعجیل می نمایی و زنهار می خوری

ای دوست رحم کن که اگر دشمنم رسید

بر من به کام طاقتِ آن هم نیاوری

در پایِ روزگار میفکن مرا ببخش

من کیستم که با تو زنم دستِ داوری

تسلیم بَر ده ام ز پیِ کعبه ی مراد

جهل است راه ِبادیه رفتن به سرسری

باشد نزاریا که به بیت الحرامِ عشق

راهت دهند اگرچه که چون حلقه بردری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شاعرانه به نوعی دلدادگی و درخواست از معشوق اشاره دارد. شاعر از معشوق می‌خواهد که در رفتار خود با او ملایمت بیشتری داشته باشد و او را به خاطر اشتباهاتش مورد تنبیه قرار ندهد. امید دارد که عشق و محبت دوباره در میان آن‌ها برقرار شود و دقایق سخت را با دیده‌ی بلند نظری نگاه کند. شاعر همچنین از قدرت معشوق و تأثیری که بر او دارد سخن می‌گوید و خواستار رحمت و درک اوست. او در عین حال تأکید می‌کند که هیچ چیزی از خون و جان او نصیب معشوق نمی‌شود و دعا می‌کند که در برابر مشکلات از او یاری بخواهد. در نهایت، شاعر به عشق و آرزوی خود در راستای رسیدن به معشوق اشاره می‌کند و به ترک سرسری در مسائل مهم اشاره می‌کند.