شمارهٔ ۱۲۲۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بگذر ای باد بر اطرافِ قهستان سحری
زود باز آر به شروان و شماخی خبری
خاطری نیک به احوالِ کسی ملتفت است
که چو او نیست در آفاق به خوبی دگری
گر بدان سرو رسی گو به چمن پست شدم
به لگد کوب و تو ناکرده به سویم گذری
رویِ شیرین نفسی بی مگسی نادیده
می زنم زار چو فرهاد سری بر کمری
رازِ سربسته ی لیلی به کسی نگشاید
هم چو مجنون شده ام در همه عالم سمری
کیست کز دفترِ ما یاد ندارد ورقی
کیست کز قصّه ی ما یاد ندارد قدری
من اگر سر برود بر سرِ پیمان توام
لیکن از عهدِ تو باید که ببینم اثری
نفسی بیش نمانده ست به همّت مددی
صبر ازین بیش ندارم به عنایت نظری
هم چو سوزن شدم از صبر نه آخر مثل است
هم به جایی کَشَد این رشته به تدریج سری
بارها هر چه به غربت ز سفر توبه کنم
به علی رغم برآید ز زمینم سفری
گر نزاری به قهستان رسد از شروان باز
چه مبارک سفری باشد و میمون حضری
باز نادیدنِ اصحاب و به حسرت رفتن
سخت کاری ست دگر هیچ ندارد خطری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر، به بیان احساسات و افکار عاشقانه شاعر میپردازد. او از باد میخواهد که خبرهایی از قهستان و شروان بیاورد و نگرانیاش را از کسی بازگو میکند که در دنیا مانند او خوب نیست. شاعر ابراز میکند که حتی اگر به چمن برسد، در حالتی ناامید و غمگین قرار دارد. او به چهرة دلبند خود اشاره میکند و از عمق احساساتش سخن میگوید که به طور پنهانی با عشق لیلی پیوند خورده است. شاعر در نهایت، از صبر و تحمل خود شکایت کرده و به سفر و غربت خود اشاره میکند و حسرت دوری از دوستان را بیان میکند و به امید رسیدن به دیدار کسانش دعا میکند.