شمارهٔ ۱۲۲۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گر امشبم چو دوش به سر باز بگذری
لطف است و دل نوازی و مملوک پروری
در شیشه دیده اند گروهی شنیده ام
من دیده ام ولیکن در خواب خوش پری
چون آفتاب از عظمت بر فلک رویم
گر چون همای بر سرِ ما سایه گستری
بر حلقه های زلفت وقف است سرکشی
بر گوشه های چشمت ختم است دل بری
گر زیرِ خاک باشم وگر خاک زیرِ پای
من خاکِ آن زمین که بر آن خاک بگذری
بر آستان نشسته و دل در تو بسته ام
باشد که هم به ما ز سرِ لطف بنگری
ما راستانِ کوی توایم از عدو چه باک
با سرو کس غلو نکند راست منظری
ما ز ابتدایِ کون محّبِ تو بوده ایم
اسرارِ آن سری نتوان داشت سرسری
فریاد ما نمی رسی و ره نمی دهی
آری کجا بریم ز دست تو داوری
در راه بس که دیده به رویم فرو گریست
آبم به زیرِ پای روان شد کَری کَری
از آب گیرِ دیده نشد مردمک برون
هر چند جهد کرد بسی در شناوری
خوابم نمی برد که کند بر مریضِ عشق
گاهی بلا لحافی و گه درد بستری
ماییم و جرعه ای و جفایِ همه جهان
ای یارِ غم گسار بخور غم چه می خوری
گویند خونِ رز به ستم جز تو کس نریخت
آری نزاریا مگر این پی برون بری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به معشوق خود میپردازد و احساسات عمیق عشق و دلتنگی را ابراز میکند. او امیدوار است که معشوق به او توجه کرده و بر او نظر افکند. شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و بیان میکند که حتی در خواب هم نمیتواند از عشق او دور شود. او از غم و درد ناشی از این عشق صحبت کرده و میگوید که از ابتدای خلقت، عاشق معشوق بوده و رازهای عشق را نمیتوان به سادگی درک کرد. شعر همچنین به تضاد عشق و غم، و آرزوی وصال اشاره میکند و در نهایت به نوعی ناکامی در دستیابی به عشق اشاره میکند.