شمارهٔ ۱۲۲۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر مرا نیست به کویِ تو مجالِ گذری
به تو دارم طمع از روی عنایت نظری
از پیِ وصلِ تو بر خویش گرفتم همه رنج
زان که ممکن نبود نفعِ جهان بی ضرری
گر به دردم برسی دستِ عنایت بر سر
بر سر کشته ی هجران بکنی هم گذری
با تو گویم سخن و کرده نظر با غیری
با تو باشم به دل و بوده به تن با دگری
آخرالامر به جایی برسد قصّه که خلق
باز گویند به هر انجمن از من سمری
من در افتادم و دستِ طمع از جان شستم
ترسم این است که پیش تو نیاید خطری
من به الطاف تو دارم به جهان چشم امید
گوش با حالِ دلم بهتر ازین کن قدری
رو به رویِ تو جهان می نگرد چون باشد
گر به احوالِ نزاری بکنی وانگری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به معشوق خود درخواست میکند که اگر فرصتی برای دیدن او ندارد، حداقل با نگاهی به او توجه کند. او با اشاره به رنجهایی که برای رسیدن به وصال معشوق کشیده است، از او میخواهد که در مشکلاتش به او رسیدگی کند. شاعر در عین حال بیان میکند که با وجود داشتن علایق به دیگران، در دل همیشه متعلق به معشوق خود است. او نگران است که در غیاب معشوق، آسیبهایی متوجهاش شود و به الطاف او امید دارد. در پایان، از معشوق میخواهد که به حال او توجه کند و به دنیای او نگاهی بیندازد.