شمارهٔ ۱۲۳۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
بیش ازینم نشود از تو میسّر به صبوری
گر ترا هست مرا نیست دگر طاقتِ دوری
همچنان من ز نصیحتگر بیهوده ملولم
که تو از صحبتِ بیحاصلِ این بنده نفوری
من اگر با تو نباشم ز خیالم تو نباشی
غایب ای دیده که چون باصره در عینِ حضوری
اگر ایناند رقیبان تو ما را چو غریبان
کام و ناکام بباید شد از این شهر ضروری
سر به بیغوله ما هیچ فرو نایدت آری
منظرت رشک بهشت است و تو خود غیرت حوری
نقشِ دیوار به صورت که تو داری بفریبد
هیچ عیبت نکنم گر به خود از حسن غیوری
شب چو بر بام برآیی و ز برقع به درآیی
همچو انوارِ تجلّی به صفت بر کُهِ طوری
به تماشا به گلستان شو و چادر ز جمالت
باز کن تا نزند لاف لطافت گل سوری
شمع و شاهد به شبِ خلوت ما هر دو تو باشی
که چو خورشید سراپایِ وجودت همه نوری
بوی دودِ نفست راحت روح است نزاری
گو بسوزند چو عودت که بر آتش چو بخوری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و longing برای معشوق است. شاعر از طاقت دوری سخن میگوید و بیان میکند که تحمل جدایی از معشوق برای او دشوار است. او احساس میکند که بدون حضور معشوق، حتی در خیال هم نمیتواند آرامش داشته باشد. شاعر به زیبایی معشوق و تاثیر آن بر روح و روان خود اشاره میکند و آرزوی نزدیکی و دیدار را دارد. همچنین، او به زیباییهای طبیعی و عشق به معشوق به عنوان منبع نور و روشنی زندگیاش اشاره میکند و احساس میکند که وجود معشوق به او آرامش و لذت میبخشد. در نهایت، او به چگونگی عشق و تاثیرات آن بر روح اشاره میکند.