نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۳۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای پیرِ سال‌خورده غمِ خود نمی‌خوری

رو خونِ رز مریز که بر خویش خون‌گری

بت در کنار داری و زنّار در میان

تا چون موحّدان نشوی از خودی بری

در ابتدا نه هم ز قیاسِ من و تو خاست

ترتیبِ بت‌پرستی و ترکیبِ بت‌گری

بود و نبود و رای و قیاس تو چیست بُت

زین جمله وا رهی اگر از خویش بگذری

این‌جا تو کیستی و من ای یار جمله اوست

پس چیست این که معترفم من تو منکری

توفیق بر نصیبهی فطرت مقدّرست

من بُردم آنِ خویش تو هم آنِ خود بری

گر یک طرف ز گوشه برقع برافکند

من ضامنم که بیش به خود باز بنگری

کورست عقل در رهِ عشّاق نه دلیل

خفّاش را رسد که کند دعویِ خوری

خطّ‌ِ یگانگی ندهندت نزاریا

تا لوحِ دل زحرف دویی پاک نستری

چون خاکِ راه معتکفِ کوی دوست باش

تا زیر پای نطعِ سماوات بسپری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوعاتی چون عشق، پرستش، و خودشناسی می‌پردازد. شاعر از پیر سالخورده می‌خواهد که به غم خود نبازد و بر روی خون گل سرخ (نشانه‌ای از عشق و زیبایی) توجه کند. او به تضاد بین بت‌پرستی و یکتاپرستی اشاره می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که اگر از خودبینی و خویش‌محوری دست برداریم، می‌توانیم به حقیقت نزدیک‌تر شویم. شاعر تأکید دارد که در نهایت، همه ما یک حقیقت واحد هستیم و اختلافات ظاهری تنها توهماتی هستند. او همچنین به محدودیت‌های عقل اشاره می‌کند و می‌گوید که عاقلانه‌تر است که خود را از قید و بندهای دنیوی رها کنیم و در جستجوی عشق و حقیقت باشیم. در پایان، توصیه می‌کند که باید مانند خاک در مسیر دوست (خدا) باشیم تا به مقامات والای معنوی دست یابیم.