شمارهٔ ۱۲۴۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
زبان دراو مکش ای بی بصر به دست درازی
که پاک سیرت و پاکیزه دامن است و نمازی
ترا که خوف نبوده ست شوق عشق چه دانی
ترا که دیده نباشد نظر چه گونه ببازی
به سر برند به سر عارفان طریق محبّت
به سرسری نتوان رفت راه عشق و به بازی
طمع مکن چو می کنی دگران را
غزای نفس خود اوّل کند مجاهد غازی
نظر چو بر نتوانی گرفت هم چو من از گل
ضرورت است که با خار دیده نیز بسازی
چو عشق دست برآورد سر به عجز نهادی
تو پس به مرتبه سلطان نیی غلام ایازی
دمی بیا به خرابات عشق و حالت ما بین
به شرط آن که قدم در نهی و سرنفرازی
مباش غرّه به حسن دو هفته ای گل رعنا
بقا طلب کن از این عمر مستعار چه نازی
دوای زندگیی کن نزاریا که نمیری
دواب را بود آخر همین حیات مجازی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی عشق و راهیابی در آن میپردازد. شاعر به شنونده هشدار میدهد که نباید به ظاهر و حسن ظاهری عشق دلخوش باشد، زیرا این زیبایی گذراست. او میگوید که برای رسیدن به عشق واقعی، باید از موانع و زخمهای آن، یعنی خارها نیز عبور کرد. همچنین تأکید میکند که عشق نیازمند تلاشی عمیق و ناامیدانه است و نمیتوان به سادگی آن را تجربه کرد. در نهایت، شاعر از زوال عمر و اهمیت جستجوی معنای عمیقتری در زندگی سخن میگوید و دعوت میکند تا از زندگی سطحی و گذرا فراتر برویم.