نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۶ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

همین که از برم آن سروِ سیم بر برخاست

هزار نالهء دلسوزم از جگر برخاست

درآمد از درم اقبال چون بَرم بنشست

برآمد از سرم آتش چو از نظر برخاست

نه آتشیست که ساکن شود به آبِ سرم

که هر نفس که زدم شعله بیشتر برخاست

اگر به خانه نشستست وگر برون آمد

نهان و پیدا زو فتنهء دگر برخاست

عتاب گرم شد و جنگ سخت اگر بنشست

قیامت آمد و طوفان برفت اگر برخاست

برآرم از گهرِ چشم هر سحر طوفان

که دید طوفان کز کثرتِ گهر برخاست

به هرزه با کمرش در میان نهادم جان

چو کوه کن که هلاکش هم از کمر برخاست

همه خلافِ مرادست اقتضایِ قضا

زمانه از سر پیمانِ ما مگر برخاست

به پای مردیِ عقلم امیدها بودی

همین که عشق در آمد ز در به سر برخاست

نفس نفس که بر آمد ز روزنِ حلقم

ز دودِ آتشِ دل در هوا شرر برخاست

خنک وجودِ نزاری که در میانِ بلا

نشست ایمن و از معرضِ خطر برخاست

چه التفات کند بعد از این ز وصل و فراق

کنون که این حُجباتش ز رهگذر برخاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و احساسات عمیق شاعر نسبت به محبوبش است. هرگاه که محبوب از او دور می‌شود، شاعر دچار درد و ناراحتی می‌شود و ناله‌هایی از دلش برمی‌خیزد. شاعر به رابطه خود و تأثیر آن بر زندگی‌اش اشاره کرده و بیان می‌کند که هر تغییر در حضور یا غیاب محبوبش، دچار شعله‌های آتشین احساساتش می‌شود. او به طوفانی اشاره می‌کند که از چشمانش سرازیر می‌شود و نشان‌دهنده‌ی شدت احساساتش است. همچنین، شاعر به ناامیدی و سختی‌هایی که عشق به او تحمیل کرده نیز اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که در این میان، او تنها به امید عشق زندگی می‌کند و از خطرات و مشکلات به سلامت عبور کرده است. در نهایت، او از تغییرات و عدم ثبات در روابط عاشقانه‌اش سخن می‌گوید.