نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۵۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه باشد ار به ملاقات چاره‌ای سازی

مرا شبی دگر از رویِ لطف بنوازی

نیازمندِ توییم و تو را به حسن و جمال

مسلّم است اگر بر جهانیان نازی

به ناز بر همه عالم مفاخرت کردن

تو را رسد که برون می‌پری به طنّازی

نهاده‌ایم سرِ بندگیّ و گردنِ طوع

چو زلف، بر ضعفا پس مکن سرافرازی

بدیع کی بود از بدعت تو دل بردن

غریب کی بود از غمزه تو غمازی

مکن به کام عدو دوستان مخلص را

روا مدار که با مستحق نپردازی

مرا طمع به وصالِ تو محض نادانی‌ست

که را رسد که کند با تو جز تو انبازی

هنوز اگر تو تویی چون نزاری مسکین

بسی دگر را از خان و مان براندازی

نصیحتی کنم ای دل تو را ز من بشنو

ببین که چیست جز او هر چه هست در بازی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلبستگی به محبوب است. شاعر از محبوب می‌خواهد که به او توجه کند و با لطافت و محبت، او را نوازش کند. او به زیبایی و魅یت محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که زیبایی او بر همه جهانیان نافذ است. شاعر همچنین به سرنوشت خود و ضعف انسان‌ها اشاره می‌کند و بر تلاش و کوشش خود برای رسیدن به محبوب تأکید می‌کند. در نهایت، او نصیحتی به دل خود می‌کند که هر آنچه جز محبوب است، بازی و فریب است و باید در عشق به او ثابت‌قدم باشد.