نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۵۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بمیر و تا نبود هم‌نفس مزن نفسی

که مرگ بهتر از این زندگی بود به بسی

چو با کسی نبود عهد روزگار عزیز

هباست گر همه عمری بود اگر نفسی

تو زاهدیّ و منم فاسقی چه میگویی

کدام بِه؟ تو به خود می روی و من به کسی

به صدر خاص به خاصی توان رسید بلی

که عشق گوهر خاص است و عقل عام خسی

به گوش جان بشنو صور حق نه هم چو خران

که مولعند به بانگ میان‌تهی جرسی

از آن قبل هوس روی دوست می‌کندم

که آدمی بچه را چاره نیست از هوسی

مرا کی ام که تمنای وصل دوست بود

کجا به دولت عنقا رسد چو من مگسی

نزاریا برو و دامنی به دست آور

که کس بدو نرسیده ست جز به دسترسی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر نشان‌دهنده تفکر عمیق و فلسفی شاعر درباره زندگی، مرگ و عشق است. شاعر می‌گوید که مرگ بهتر از این زندگی‌ست و احساس تنهایی و بی‌معنایی را در آن حس می‌کند. یکی از محورها این است که زاهدی و فاسق طبیعت انسانی را درک نمی‌کنند و عشق را به عنوان ارزش واقعی و خاص زندگی مطرح می‌کند. او اشاره می‌کند که تنها کسانی که به عشق و حقیقت می‌رسند، درک عمیق‌تری از زندگی و وجود دارند و در نهایت، بر این نکته تأکید می‌کند که دستیابی به عشق واقعی، کار دشواری است و هیچ‌کس جز با تلاش و جستجو به آن نمی‌رسد.