شمارهٔ ۱۲۶۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
برخیز نگارا و برافروز چراغی
بر سوز بخوری ز پی ضعف دماغی
بفرست به خم خانه و جامی دو طلب کن
گر بایدت از روح امین ساخت اُلاغی
دانی که چه گفتم به اشارت سبک و چست
باشد مگرت این قدر ادراک بلاغی
بشتاب و مهم دان و مکن هیچ تغافل
زنهار که این حد نکنی حمل به لاغی
پس بزم بیارای و طلب کن حُرَفا را
مِن بعد که حاصل شد ازین کار فراغی
یک رنگ شو ای یار و خجالت مبر ای دوست
طاووس محال است که سازی ز کلاغی
ار صاف شوی تو به سفیدی کبوتر
هرگز نتوان برد برون گونه زاغی
می خور ثمر پند نزاری به غنیمت
چون کرد حوالت به تو آراسته باغی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر از محبوبش میخواهد که برخیزد و چراغی روشن کند تا بر درد و ضعف ذهنی او فائق آید. او از محبوب میخواهد که به میخانه برود و جامی بیاورد و اشارهای به تلاش برای ساختن چیزی از روح خود دارد. شاعر تأکید میکند که اگرچه این گفتهها نغز است، اما دوست باید درک بلاغی داشته باشد و از نادانی دوری کند. او همچنین خطر خالی بودن از احساسات و بیتوجهی به خواستهها را هشدار میدهد. در نهایت، شاعر دعوت به برگزاری یک جشن میکند و از دوستش میخواهد که سعی کند شفاف و بیریا باشد، چرا که هرگز نمیتوان گفت که زشت را میتوان به زیبایی بدل کرد. او از او میخواهد که به درختان مثمر تبدیل شود و از فضاهای زیبا بهرهبرداری کند.