نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۶۹ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ای دل آخر سر بنه گردن فرازی تا به کی

وقتِ آن آمد که خود را برنسازی تا به کی

دامنت آلوده چرک طبیعت تا به چند

شرم دار آخر ز چندین بی نمازی تا به کی

از تو دل‌داری موافق نیست در پیرانه سر

بر سرِ بازارِ غفلت حقه بازی تا به کی

حارثِ مُرَه‌ست فعلت از بلیسی تا به چند

عوج بن عوق است حرصت از درازی تا به کی

رویِ طاعت بر زمینِ صدق نه عصیان مکن

آخرت از بی نیاز این بی نیازی تا به کی

وهمِ فهمِ ناقصِ خود را زبون بودن که چه

پس رویِ پیشوایانِ مجازی تا به کی

از درِ عفت گریزانی عزیمت تا کجا

بر پیِ شهوت گرازانی گرازی تا به کی

آخرت هرگز خلاصی از نزاری روی نیست

قلب را در بوته چندین می‌گدازی تا به کی

چند باشی ای نزاری سخره ی فرمان دل

نفس را می‌سوزی و دل می‌نوازی تا به کی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تذکر و یادآوری به دل پرداخته و از انسان می‌خواهد که از دوری از خدا و غفلت دست بردارد. شاعر از دل می‌خواهد که از خودخواهی و فریب دنیوی دست بکشد و به اصلاح نفس و نجات از شرک و گناه بپردازد. او به دل می‌گوید که تا کی باید در این لذت‌های ناپایدار غرق باشد و از آلودگی‌های طبیعت و بی‌نمازی شرمنده باشد. همچنین، شاعر به ناپایداری و فریبندگی زندگی دنیوی اشاره می‌کند و از دل می‌خواهد که به آخرت بیندیشد و از شهوت و حرص فاصله بگیرد. در نهایت به دل هشدار می‌دهد که زندگی را در مسیر درست هدایت کند و از آتش گناه بپرهیزد.