شمارهٔ ۱۲۷۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
عشق آمد و کرد خانه خالی
بنشست به امر و نهی حالی
از مملکت دلم برانداخت
لشکرگه وهمی و خیالی
بر حصن دماغ نام زد کرد
سودای تو را به کوتوالی
بر عقل فضول پیشه بگماشت
چشمان تورا به گوش مالی
بر هجر تو وقف کرد خونم
یعنی نخورد مگر حلالی
کوی توبه من نمود کاینک
بر منزل ملک بی زوالی
بازم به دهان تو نشان داد
کانک لب چشمه ی زلالی
از بس که مقصرست صبرم
شوقم به تو غالب است و غالی
چشمم که ز حقه های احداق
با ابر همی کند مشالی
در پای فراق تو فشانده است
دامن دامن پر از لآلی
دوشم به زبان جان یکی گفت
ای شیفته رای لاابالی
گر عاشق روی آفتابی
خفاش صفت مباش خالی
چشم تو حجاب توست از این روی
محجوب بمانده ز آن جمالی
برخیز ز راه خود نزاری
گر طالب منزل وصالی
اغیار نماند جز تو در راه
از دست رقیب چند نالی
بی مرگ بمیر تا بباشی
باقی به بقای لایزالی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
عشق به دل من وارد شد و خانهام را پر کرد. او بر مملکت دلم فرمانروایی میکند و خیالات و توهمات را از آن برداشت. عشق، دل را به یاد محبوب مشغول کرده و ذهن را به چشمان او گماشته است. عشق من به تو سخت است و از هر حرامی خودداری میکنم. در کوی توبه، به من نشان داده شده است که من باید به سوی جاودانگی بروم. شوق من به تو بیداد میکند و صبرم را مشکل کرده است. باید از غفلت خارج شوم و در پی وصال تو باشم، چون تنها تو در راهمی و نباید به رقیبان فکر کنم. در نهایت، باید بیمرگ بمیرم تا همیشه با تو باشم و به بقای ابدی برسم.