شمارهٔ ۱۲۷۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بر آن سری که دل مستمند ما بخلی
اگر به دل برهم از تنم به جان بحلی
تو را رسد که اگر که بر قبیله ی آدم
به حسن ناز کنی حق به دست توست بلی
به بوسه ای ز تو راضی نبوده ایم بیار
که در صفا و کرم نوش لعل و بحر دلی
بیا به جان عزیزت که روزگار مبر
مجال گفت و شنو نیست تا کی از لک ولی
به جان تو که ز پیکان تیر هجرانت
جراحت است مرا بر میان جان اجلی
مرا ولایت آن نیست کز تو بر بخورم
غم فراق تو جان مرا بس است ولی
هدایت است غمت تا کجا فرود آید
کفایت است نه کسبی بلی که لم یزلی
محبت تو نه آنست کس دلم برود
محب معتقدم معتقد نه معتزلی
هنوز بعد قیامت همان محب تو ام
کجا زوال پذیرد محبت ازلی
وفا و عهد تو محکم است در سینه چنان
که اعتقاد نزاری به خاندان علی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق اشاره میکند. او از درد فراق و دوری معشوق صحبت میکند و میگوید که محبت او جاودانه و بیزوال است. شاعر تأکید میکند که با همه سختیها و جراحتهای ناشی از هجران، عشقش از بین نخواهد رفت و در هر شرایطی به وفاداری و عهد خود پایبند است. او همچنین به ناز و زیبایی معشوق اشاره کرده و او را تشویق میکند که در کنار او باشد، چون زمان برای گفتوگو و ابراز احساسات محدود است. در نهایت، شاعر با ایمان به محبت و وفای خود، خود را ادامهدهنده راه محبان اهل بیت میداند.