شمارهٔ ۱۲۸۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یاد آن شب ها که در خلوت به روز آوردمی
تا طلوع مهر با آن مهربان می خوردمی
می ز دست رشک خورشید فلک نوشیدمی
بر جمال راحت جان روح می پروردمی
می کشد صد بار نومیدی مرا هر ساعتی
کاش کی یک روی گشتی کاریا یک دردمی
دشمنم هم عاقبت آواره کرد از کوی دوست
کاش چون سرگشته ام در کوی او می گردمی
کاش طوفانی برآید تا مرا آن جا برد
خاک کویش بودمی بر آستانش گردمی
هر زمان از دل نیاوردی بلایی بر سرم
گر نزاری را ز خود چندین نمی آزردمی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به یاد شبهایی میافتد که در تنهایی و خلوت خود به روز میآورده و با عشق و آرامش زندگی میکرده است. او از حسرت و دشواریهای زندگی میگوید که هر لحظه او را تحت فشار قرار میدهد. آرزو میکند که ای کاش میتوانست با دوستانش در کنار هم باشد و در کوی محبوب خود گام بردارد. دلتنگی و دلتنگیاش به حدی است که دوست دارد طوفانی بیفتد تا او را به سوی معشوقش ببرد. در آخر، از رنجهایی که تجربه کرده، یاد میکند و بیان میکند که اگر نمیتوانستند از درد دیگران بگذرند، شاید به این اندازه عذاب نمیکشید.