شمارهٔ ۱۲۹۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای اگر بوی بری از نفسِ خرّمِ می
معجزِ عیسیِ مریم به تو بنماید وَی
تا به جانت نرسد ذوق نیابی وه وه
تا تجرّع نکنی قدر ندانی هَی هَی
معتقد باش به مستانِ برانداخته دین
بشنو این خورده و طومارِ بزرگی کن طَی
محتسب گفت بیا برشکن از خمر و خمار
بعد ازین توبه کن از مطرب و چنگ و دف و نی
گفتم آری نخورم بیش می و خوردم و عقل
معترض گشت و ز تشویر نشستم در خَوی
باز با عقل درافتادم و گفتم بی جان
آدمی زنده محال است کجا کو که و کی
جانِ من زنده به جامی ست که باشد پُرجان
حِرز من تازه به وردی ست که باشد با حی
گرچه مستان خرابیم چنان می نخوریم
که بود دردِ سر و رنجِ خمارش در پَی
راست چون دایره بر مرکز خم می گردیم
خنب قطب است مگر گویی و مخمور جُدَی
تا بود منطقه و خطّ و محیط و محور
بر نگردم چو نزاری ز مدارِ خُمِ مَی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر به زیبایی و لذت زندگی اشاره میکند و بر اهمیت تجربههای زیستی تأکید میکند. او میگوید که برای درک واقعی زندگی و حس خوشی، باید از تجربیات و ذوقهای عمیق عبور کرد. شاعر به مستان اشاره میکند و میگوید که پذیرش لذتهای زندگی و نوشیدن از می و جام زندگی، ضروری است. او همچنین به نقد اجتماعی و توبههای متصنعی اشاره دارد و میگوید که نباید از لذتهای واقعی زندگی دست برداشت. در نهایت، شاعر به دایرهای اشاره میکند که مستان مانند آن حرکت میکنند و بر تکرار و چرخه زندگی تأکید میورزد.