نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۰۹ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا چه واقعه افتاد گر نمی‌دانی

برو بخوان زِ مقاماتِ پیر صنعانی

شدم اسیر به پیرانه سر به دستِ بتی

که پیشِ او بنهد آفتاب پیشانی

روایح نفس‌ش معجزِ مسیحایی

شمامه ی عرق‌ش بویِ پیر کنعانی

ز رایحاتِ عرق‌چین او نسیمِ صبا

حیات داد به اشخاصِ اِنسی و جانی

به قصدِ جانِ من ای یار بیش سعی مکن

مرا مگر نظری خاطری بود جانی

اگر به مظلمه ی زلفت اقتدا کردم

جز این دگر چه گرفتم ز کفر پریشانی

گرت مکابره در امتحانِ عشق کشند

مگر ز دفترِ ما یک ورق فرو خوانی

به هرزه دعویِ تقوا چه می‌کنی که اگر

به یک کرشمه اشارت کند فرومانی

سر از مجاهدء روزگارِ عشق مپیچ

که عشق دست نداده‌ست در تن آسانی

به خیره دل زِ کسی بردن و بیازردن

به جورِ دستِ ملامت زهی مسلمانی

به روزِ حشر گرت بر ملامت عشاق

رود مواخذه‌ ای آه از این پشیمانی

همان نزاریِ مستم کز ابتدا بودم

درست با تو بگفتم اگر نمی‌دانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تجربه‌های عاشقانه‌اش و رنج و شوق ناشی از عشق سخن می‌گوید. او به پیری در عشق اشاره می‌کند که جاذبه‌ی او او را اسیر کرده است. بوی عرق و نفس او به معجزه‌ی مسیح و روح‌افزایی شبیه است و شاعر از تأثیر این عشق بر زندگی خود و دیگران سخن می‌گوید. او از یاری می‌خواهد که بی‌زحمت نظرش را بر او اندازد و بر روی زلف محبوبش تأمل می‌کند. شاعر به رابطه‌ی عشق و کفر اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ چیز جز عشق نمی‌تواند او را آرام کند. همچنین هشدار می‌دهد که در تلاش برای رسیدن به عشق، آسان‌طلبی و بی‌توجهی به مجاهدت‌ها نامناسب است. او به ملامت کردن دیگران اشاره می‌کند و بر همین اساس، خود را به عنوان عاشقی مست معرفی می‌کند که از ابتدا در این حالت بوده و حالا با یار خود صادقانه برخورد کرده است.