نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۳۰ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

می‌بری از منِ مسکین دل و بر می‌شکنی

بس تو خود هیچ سخن نیست که در خونِ منی

خویشتن را به ارادت به تو دادم گفتم

عالمِ شیفتگی خوش‌تر و بی خویشتنی

اولم لطفِ تو برداشت بدان دل گرمی

و آخر از چشم بیفکند بدین ممَحنی

چاره‌ ای نیست که شیرین هم ازین جا انداخت

شور در خاطرِ فرهاد ز شیرین سخنی

بی‌وفایی تو ای یار درست اینجا شد

که حریصی به جگر خوارگی و دل‌شکنی

کاشکی سنگ دلت سخت حمایت بودی

وه‌که چون سست گروهی و چه نازک بدنی

کارِ یاران که هم از دستِ تو شد بی‌سامان

چون سرِ زلف نه شرط است که در پا فکنی

بر گرفتیم بر از شاخِ ملامت و اکنون

روی آن است که بنیادِ ملامت نکنی

از تو این چشم نبودش که شوی بی‌آزرم

تا به حدّی که دگر یادِ نزاری نکنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و رنجی که از عشق بی‌وفا می‌کشد، سخن می‌گوید. او به طرف مقابلش (یار) می‌گوید که چطور دلش را شکانده و هیچ ارزشی برای احساسات او قائل نشده است. او خود را به عشق و ارادت به یار داده و دچار شیفتگی شده، اما در نهایت با بی‌وفایی و دل‌شکنی یار مواجه شده است. شاعر آرزو می‌کند که ای کاش دل یار به سختی سنگ بود، نه لطیف و شکننده. او به ناپایداری و بی‌ثباتی روابط اشاره می‌کند و یادآور می‌شود که یاران نیز از این رفتار آسیب دیده‌اند. در پایان، شاعر به یار می‌گوید که از او انتظار ندارد که بی‌توجه و بی‌شرم باشد.