شمارهٔ ۱۳۳۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به دل زمن بحلی گر به جان طمع نکنی
ولی اگر تو توی جان و دل ز بُن بکنی
ترا نخست دل آرامِ خود گمان بردم
یقین چو می نگرم خود هلاکِ جانِ منی
به طیره می روی ار بی وفات میخوانم
چرا چنین ز حدیثِ درست می شکنی
یکی نصیحت یارانه بشنوی از من
به حسن غرّه نباشی گر اعتماد کنی
دگر به خانقهِ صوفیان مرو به سماع
که بس نماند که بنیاد زهد بر فکنی
اگر چه راحت جانی و نور دیده ولیک
به یک حساب عذاب دلی و رنج تنی
که راست چون تو پری زاده ای ولیک دریغ
که همنشین گروهی بتر ز اهرمنی
دگر تحمل هجران نمی توانم کرد
ز ناتوانی و بیچارگی و ممتحنی
نزاریا پس دیوار عاقبت بنشین
بر آن قرار که دیگر در بلا نزنی
نگفتمت که مده دل به خوب رویان بیش
اگر چنان که نه در قصد جان خویشتنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن بیانگر احساسات عمیق شاعر در مورد عشق و دلشکستگی است. شاعر به مخاطب خود میگوید که اگر به دل و جان او آسیب نرساند، ممکن است همه چیز خوب باشد، اما اگر دلشکسته شود، خودش را نابود خواهد کرد. او از بیوفایی و خیانت صحبت میکند و به فرد نصیحت میکند که به زیباییهای ظاهری اعتماد نکند. همچنین به او هشدار میدهد که از محیطهای نامناسب دوری کند، چرا که ممکن است بر اساس زهد و دیانت خود لطمه ببیند. در نهایت، شاعر از تحمل دوری و دردهای ناشی از آن ابراز ناتوانی کرده و میگوید بهتر است که دل به زیباییها نبندد، زیرا این کار ممکن است جان او را تهدید کند.