شمارهٔ ۱۳۳۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شنیده ام که تو با دوستان وفا نکنی
من اعتماد ندارم که عهد می شکنی
به شیوه دگر افتاده ای ندانم دوش
چه خواب دیده ای امروز باز در چه فنی
چه خوانمت به که مانی جز این نمیدانم
که آفت دل و دینی بلای جان و تنی
به هر جفا که توانی مرا زپیش بران
که از تو تلخ نباشد بدین شکر دهنی
که باشد آنکه تو را بیند و ندارد دوست
ولی چنان نه که من دارمت چنان که جان منی
ز غیر دوست بپرداختیم خانه دل
نه هم تو شاهد مایی که صاحب الوطنی
به شرط آن سپر انداختیم بر سر آب
که از تو باز نگردیم اگر به تیغ زنی
خلاص چشم ندارد چو من گرفتاری
از آن کمند که در گردن فلک فکنی
نزایا نه تو را گفته ام که دیده ی شوخ
سرت به باد دهد عاقبت نگر نکنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساس بیاعتمادی و نگرانی خود نسبت به وفاداری دوستانش اشاره میکند. او نمیداند که آیا دوستی که از او انتظار دارد هنوز به عهد خویش پایبند است یا خیر. شاعر میگوید که اگرچه ممکن است دوستان او از او دور شوند، اما عشق و علاقهاش به آنها به اندازهای عمیق است که هیچ چیز نمیتواند او را از آنان جدا کند. او همچنین به درد و رنجی که از جدایی و بیوفایی تحمل میکند اشاره کرده و بیان میکند که او هیچگاه از دوستانش دست نمیکشد، حتی اگر به او صدمه بزنند. در نهایت، شاعر به بیخبری از سرنوشت خود و تأثیرات عشق و دوستی بر زندگیاش میپردازد.