شمارهٔ ۱۳۳۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل میبری به غارت و شلتاق می کنی
وز غمزه فتنه ها که در آفاق می کنی
پنهان ز خلق میکنم این راز و بر سرم
چشمانِ مست خود را ایغاق می کنی
اینجوی توست عرصه ی ملک وجود را
اینجوی خاص بهر چه بُل غاق می کنی
کس را اگر به واسطه ی تاج عدل کرد
تو در زمانه ظلم به بغتاق می کنی
شب تا به روز خونِ دل است این نه آبِ سر
کز چشم ما روانه بر اطلاق می کنی
هم عاقبت به خسرو عادل رسد مگر
جوری که بر نزاری مشتاق می کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و جذابیت معشوق است که دل انسان را میرباید و باعث فتنه و آشفتگی میشود. شاعر از حسرت و درد ناشی از عشق سخن میگوید و ابراز میکند که چگونه این احساسات عمیق را پنهان نگه میدارد. او به بازیگری و نیرنگ معشوق اشاره میکند و از ظلم زمانه و ستمهایی که بر او میرود، گلایه میکند. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که ممکن است عاشق به سرنوشت نیکو یا آشتی با عدالت برسد، اما در حال حاضر در رنج و شوقی عمیق به سر میبرد.