نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۵۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

روی مخوانش که می چکد عرق از وی

برگِ گل است آن نشسته بر ورقش خَوی

هر که چنین صورتی بدید محال است

کاتشِ تشویش بر دلش ننهد کی

هیأتِ شیرینش ار مطالعه کردی

سرو کمر بر میان بُدی چو شکر نی

ور به سر کُشته با چنین قد و قامت

بگذرد این روحِ قدس باز شود حی

ای که همه کاینات ممکن و موجود

پیشِ وجودِ بزرگوارِ تولا شی

ترسد اگر نه فرو برد به تبرّک

زاهد صد ساله با تو در رمضان می

باده بده ساقیا که موسومِ نوروز

می گذرد هان و فوت می شود این فی

باغ شد از سبزه هم چو جنّت و کردند

فرش چمن اهل ذوق زیرِ قدم طی

پیر جوان را چه می دهد به وَرَع دم

آتشِ ما سرد کی شود به دمِ دی

سیر نگشتی نزاریا ز ریاضت

صبرِ تو تا چند و احتمالِ تو تا کی

بس که تو باطن به خلق باز نمودی

ظاهر واعما نمی برد به سخن پی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و جذابیت فردی اشاره دارد که تصویری دلنشین و شگفت‌انگیز از او در ذهن می‌ماند. شاعر به توصیف عطری و ظرافت‌های ظاهری این فرد پرداخته و بیان می‌کند که مشاهده‌ی چنین زیبایی‌ای برای کسی سخت خواهد بود که دلش از تشویش خالی باشد. همچنین، شاعر به مقایسه‌ی این زیبایی با طبیعت و فرش سبز بهار می‌پردازد و انتقادهایی به زاهدان و ریاضت‌کشانی دارد که در پی فرار از لذت‌های دنیوی هستند. در نهایت، شاعر از نابالغی در درک حقیقت و باطن افراد گلایه می‌کند و از دوست خود می‌خواهد که باده‌ای بنوشاند تا از گذر زمان و ناپایداری دنیا غافل نشود.