شمارهٔ ۱۳۵۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
صنوبر قامتی دیدم به راهی
رقیبش بر عقب افتاده ماهی
همین تا چشم من بر رویش افتاد
برآمد از دلِ پُر دردم آهی
بدو گفتم برایِ لله آخر
چه باشد گر کنی درما نگاهی
به چشمِ مرحمت کن التفاتی
مشو در خونِ جانِ بی گناهی
نمی ترسی که فردا در مظالم
بگیرد دامنت فریاد خواهی
به من گفت آخر ای فرسوده ایّام
نشد حاصل هنوزت انتباهی
چه می گویی نمی دانی که آخر
ندارد این تمنّا سر به راهی
ترا قدرِ وصالِ ما نباشد
گدایی را چه حّدِ پادشاهی
نزولِ ما و کنجِ کلبه ی تو
دریغ انصاف را یوسف به چاهی
نزاری از کهن سالان نزیبد
طمع کردن چنین در وصلِ ماهی
مرو در سایه ی زلفم طلب کن
مگر ایمن تَرَک یابی پناهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و قامت معشوق میپردازد که همچون صنوبر بلند و زیباست. او در حین تحسین این زیبایی، ناامیدی و درد درون خود را ابراز میکند. شاعر از معشوق درخواست میکند که نگاهی به او بیندازد و به او توجه کند، اما معشوق در پاسخ میگوید که او در دامان محبت بیاثر است و بخشش او به دردهای شاعر نمیرسد. شاعر با ناامیدی به این مسأله اشاره میکند که آرزوهایش بیحاصل خواهند ماند و به درک خویش از واقعیتهای تلخ و ناپایداری روابط انسانی پرداخته است. در انتها، معشوق به او توصیه میکند که از سایهاش دور نشود و آرامش را جستجو کند.